مير تقي الدين كاشاني
146
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
عِذار نازكش ز آن سرخ شد مانند برگ گل * كه نارد تابِ بارِ سايهء زلف پريشانش دل من باغبان نخل بالاى تو شد امّا * در آتش ريشه قايم كرده گلبن در گلستانش به آب و رنگ اين گل باغبان بسيار مىنازد * مگر پرورده از عزّت به خاك درگه خانش كدامين درگه آن درگاه كز روى شرف دارد * نشان كهكشان بر دوش ؛ چرخ از چوب دربانش چه خان ، آن خان عالىشان كه در صلب خرد بندد * چو گوهر در صدف صد نطفهء انديشه در شانش ز نام نامى او پنجهء ملّت قوى شد ز آن * قضا چون اسم اعظم بسته بر بازوى ايمانش فلك در عرصهء بازار اقبالش بدان ارزد * كه همچون گوى اندازند در ميدان طفلانش ز راه كعبهء وصلش چه مىپرسى نشان اى دل * كزو با دامن خورشيد مىبندد مغيلانش زمين راه وصلش بس كه گرم از برق آهم شد * به زانو بگذرد انديشه چون طفل از بيابانش بناى قدر او جايى بود كآويخته هر سو * فلك چون كارگاه عنكبوت از طاق ايوانش بماند بر سر غربال او صد خرمن نصرت * اگر بيزد فلك در روز هيجا گَردِ ميدانش نهال تير او شاخ گل مرگ است بر دشمن * اجل چون غنچه بيرون كرده سر از خار پيكانش كميت روح خصمش آنچنان سوى عدم پويد * كه پندارى پر خود بسته عزرائيل بر رانش